محمدمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

(◡‿◡✿) خان گوگولي بابا (✿◠‿◠)

آتيش پاره ترين بچه ي دنيا محمد!

1390/10/18 1:17
نویسنده : مامان عزیز
1,465 بازدید
اشتراک گذاری

محمد يه دونه پسر مامي

 

در افسانه ها به بزرگ خاندان پرهيزگار گفتندكه:

در آينده فرزندي از خاندان تو به دنيا مي آيد كه آتيش پاره ترين بچه ي دنيا خواهد بود و اسم اون پسر محمد است.

جد بزرگم اون قدر خوشحال شد كه دوست داشت اون فرزند از فرزندان خودش باشه آخه اون موقع ها پسر آتيش پاره به عنوان بچه مثبت هاي زمان ما بود! خلاصه قرن ها گذشت تا اينكه اين پسر خوشگل به دنيا آمد بله محمد.(اينجا كمي شبيه افسانه ي كوروش بزرگ و افسانه ي جومونگ شد.)

بچگي محمد با مظلومي تمام سپري شدچنان كه حتي صداي گريه اش را نمي شنيدي.(البته اين كارها را كرد تا انرژي پتانسيل زيادي در خود ذخيره كند.)  الآن محمد 5/2 ساله شده و اون قدر شر شده كه حتي بابا با اون ابهتش حريفش نيست . خيلي كنجكاويد بدانيد كه چه جور بچه اي است ؟

خب محمد بچه اي فوق العاده جالب است يعني وقتي خواب هستم رويم آب مي ريزد،مبل ها و صندلي ها و سفره را پاره و ميز را خط خطي هاي زيباي پيكاسويي مي كند.

ديشبم كه رفت و لباسش را گذاشت روي بخاري كه اگر مادر فداكار ما (مانند ريز علي خواجوي) نديده بود ما مرده بودم و الآن بنده نزد شما نبودم ! خلاصه 2 پيزاهن به زيبايي هر چه تمام تر سوخت و بقيه جان سالم به در بردند.

 محمد گاهي با وسايل كم خطر ! مثل : سنگ فرز، دريل،جارو برقي ،پيچ گوشتي و... به دنبال من من مي آيد تا بنده را ادب كند.

[تصویر: goldy5.gif]

 البته محمد همیشه هم شر نیست! آن زمان های قدیم به جدمان هم گفتند: این پسر بسیار عاطفی است. که این هم به حقیقت پيوسته . چند روز پيش وقتي تلويزيون قسمت اول حنا دختري در مزرعه را مي داد محمد در آن صحنه كه حنا مامانش مي ره آلمان كلي گريه كرد .

[تصویر: goldy6.gif]

mikey and minnie

 اگه يه نفر نمي دانست اين كارتون محصول چه كشوري است %100 مي گفت اين كارتون مال كشور هنده! (آخه هندي ها تخصص خوبي در به گريه انداختن بيننده دارند.) اين كارتون هم دست كمي از يك فيلم هندي نداشت . البته شب هم كه بابا اومد و  مامان داشت با شوق و ذوق داستان را تعريف مي كرد  محمد دوباره زد زير گريه .(خواص فيلم هندي همينه ديگه حتي تا يك سال ديگر هم گريه مي كني.)

آن شب محمد ما را در راه حنا شهيد كرد .(اي كاش كشته بود چون مجبور شديم تا ساعت ها برايش داستان ها و نمايش هاي خوش براي آمدن مادر حنا اجرا كنيم. )خب در قسمت هاي ديگر زن ديگري را به عنوان مادر حنا معرفي كرديم تا اين قدر محمد غصه نخوره.

 محمد با اينكه گاهي خيلي شره و دوست دارم در آن موقع....

[تصویر: goldy1.gif]

 ولي گاهي هم خيلي دوست داشتني است

 وقتي مامان كه مانند حضرت ايوب صبر داره عصباني مي شه ، اون وقت محمد ديگه از بس گريه مي كنه يه درياي شور پر از اشك درست مي كنه

 اون وقت تو هم دوست داري براش گريه كني و دلتم براش كباب مي شه. (البته اون كباب شدن نه آ اين كباب شدن)

 آخه من موندم چرا جدم با شنيدن اين پيشگويي ها اين قدر خوشحال شد شايد به خاطر اون قسمت سيمرغ طلايي باشه كه گفتن: در آخر هم اون پسر با يك نشان سيمرغ طلايي در راه هاي هدفش موفق مي شود.

[تصویر: goldy3.gif]

هدف هاي محمد اعم از: بازي،اذيت كردن و زدن بنده و در آخر هم مهمترين هدف درس خواندن و به جايي رسيدن است.

                                                                     اميدوارم موفق شود.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (7)

بابای مهرسا
19 دی 90 9:39
محمد جون چقدر با نمک واحساساتی خدا نگهدارش باشه ایشالله پله های پیشرفت رو یکی یکی بالا بره
مامان آدرین
20 دی 90 21:11
بگووووو ماشالله
بابای مهرسا
23 دی 90 10:50
_______0000____________من آپم___ __777____________ ______0000_______________________77777____________ ____00000___گذري_______________7777777_____________ ___00000______________________777777777___________ __000000____________77777777777777777777777777777_ _0000000___نيم نگاهي___7777777777777777777777777___ _0000000_________________777777777777777777_______ _0000__00_________________77777777777777777_______ _0000__00000000__________777777777_777777777______ _000000000000___________7777777_______7777777_____ __0000000000___________77777_____________77777____ ___0000_000000________777___________________777___ ____00000_______0____________0000_________________ ______000000__00000______000000______نظري_________ ________000000000000000000000_____________________
بابای آروین جان
26 دی 90 2:30
سلام اونقدر از خوندن داستان ماجراها و پیشگویی های خان گوگولی شگفت زده شدم که نگو نپرس ؟ ماشالا به این تخیل ، خیلی عالی توصیف شده که من از خوندنش سیر نشدم ، خنده دار بود و با حال ،ممنون که روح بزرگتون رو به دنیای خیالی کودکان پیوند میزنید و یه تلنگری به ما که دنیا رو از چشم این کوچولوهای ناز ببینیم نه از دید خودمان .شادی و سلامتی دوستان ارزشمندی مثل خانواده محترم پرهیزگار نهایت آرزوی قلبی ماست .
مامان علی مرتضی
28 دی 90 11:03
خدا حفظش کنه علی مرتضای ما از الان شیطونه ویه جابندنمیشه خوشحالم که موضوع بخاری به خیر گذشت وهمه سالمید تورو خدا مواظب باشید این شیطون کار دستتون نده بازم میگم خدا این بچه های شیطون رو از بلاها حفظ کنه ویه صبر ایوبی به ما بزرگترا بده آمیییییییییییییین
مامان آرشیدا قند عسل
6 بهمن 90 11:16
بابا ای والله تو چقدر شیطونی بزرگ خاندان ! احترام بگذارید!! کمی هم رعایت مامان و بابا رو بکنی بد نیست
یاسمین مامان سورنا
11 بهمن 90 3:49
واااااااای خیلی باحال بود الهی خدا خیرت بده خواهر روحم گشوده شد از طنز نویسیت قبل از اینجا تو وب دو تا از دوستان عزا دار رفته بودم و کلی گریه کرده بودم ولی اینجا که اومدم کلی خندیدم ولی عجب پسر کوچولوی بلایی داریدا خدا حفظش کنه ببوسیدش